نرم میان سختی نفس هایم
در آغوش میکشی
ادامه ی همه ی شعر های بی هوایم را
....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمان از نیمه های شب یخ بزند
صبح از خانه بیرون نرویم
من به تو بپیچم و گرم شوم.
آرمانی!
این هیاهو ی ساده ست
که بر من می کوبد.
ماهی های زنده مرا بوسیده اند
از شبی که پشت چشمهای تو
روی آب راه رفته ام.
در هوای تو نفس کشیده ام
پس از روزهایی که حادثه
سر ِ زبان ِ کابوس
دروغ می مکید.
من به آب و آتش
پاهایم گره خورد؛
و پیراهنم آرام آرام
شعله کشید
و پایه ی تختخواب ها لرزید.
ابر آتش گرفت ذوب شد
آسمان روی زمین خوابید.
یکی از همان روزها
من خاکسترم را ، پیش ِ پای تو
در لیوانی پر از چشم های سوخته هم می زدم
و به سلامتی روزهای خوب و مبهم ِ نیامده
سر می کشیدم.
تو اگر در سطرهای پایانی نمی رسیدی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !
عشق رمز بزرگیست
و اگر نه پیش تر از این، من از هستی خارج می شدم.
تا دنیایی دیگر ، بدرود !!
در ذهنش مویرگی ست زبر
به طول لب های به هم نیامده
...
هنوز شب ها
کودکی زیر تخت
تابلوی مونک را
پاک می کند آرام
با پاک کنی نرم
...
صبح ها
مویرگی پاره پاره
و لب هایی که ما را پیش از این سطر
خوابـانده اند.
در عصری کبود
خواب دیده ام
جهـــان
تمام بدنش ورم کرده است
و بوی موهای یک فاحشه را می دهد.
آه...جز قسمتی که روی عشق خوابیده بود . . .
زیر نمناک ترین پنجره ی دنیا
در هوای تو خوابیده ام
و تو جوراب های خیس عشق را از پای یک عصر طولانی در آورده ای ...
تو نفس میکشی
و من مدام لحن صدای آرام و مرموز باران یکم تیر ماه را
می شنوم که با تو کوک می شود ...
آرمانی!
انگار امروز کامل ترین روز دنیاست.
هیچ کس در دنیا نیست .
ما همه ی هستی را دور زده ایم.
سرازیر شدم
از قله های سنگی
از شهرهای طوفانی و برهنه ....
و خاک خواهم خورد روی رمانی که باید می نوشتم.
آرمانی!
لبت را که تر کنی طعم مرا می دهد ....
بوسه ای که بر حرف های نگفته ام زدی.
خودم را شکار کرده ام ....
شکار لحظه هایت
را قاب کن.
و برایم قصه ای ناب بگو
همین لحظه که بر دیوار آرام گرفته ام.
به خودم که می آیم
از دنیا می روم.
در کف دست های تو
خط های پیچ در پیچ و بریده بریده
مـــــــــــنم.
نیم رخش را می بینم
چاق شده عجیب!
آن همه لای آجر ها اشک ریخت
که برگردم...
بی خیال خانه شد
برایم دام می بافد ....
ــ با چه رنگ زشتی ــ
اما شـصت!!
من "در جهان دیگری هستم".
درون سلول های تو
آرمانی!
مایعی شوم
مذاب . . .
مرا تزریق کن .
این ها حقیقت نیست .
این ها که می بینی .
مرا ببین
که به چشمهایت رسیدم .
چقدر گرم اند .
آب می شوم . بخار می شوم .
ابـر می شوم . مرا نبــار .
پـلک بزن . کـنار می روم .
خورشید پشت من است امشب.
. . .
آرمانی!
پیراهنم لای لب هایت گیر کرده
لب هایت را باز کن
.
.
من می چرخم
و تو به پاهایم می نگری
و من مدام فکر می کنم
.
.
فکر سال ها که کفش هایم تا به تا بود
و روزی که در چشمهای تو جفت شد ...
ـ روی سپیدترین تار مویت
تن مرا بشوی؛
آنگونه که به ـ عقابی سفید ـ می مانم؛
ـ اوج گرفته در هوایت ـ
آرمانی!
ـ از همان روزها
بوی شکار می دهم.
به گور های سر زده ... هرگز
به ترس های لب زده ... هرگز
به رقص های تب زده ... هرگز
به شوک های در زده ... هرگز
به قرص های شب زده ... هرگز
.
.
.
به شلوار های سمبادی* هم ... عادت نخواهم کرد.
هِـی روبه روی هِی ها نشسته ام
و
هِی صبر می کنم
و
هِی درت را تخته می کنم
.
.
.
و هــِـی!
چرا تمام نمی شوی.......
سراسر شب دویدن....
ـ صبح
به گوشه ی چشمت فرار کردن...پناه بردن...
ـ صبح
دلهره ی تمام خواب های دیشب و پریشب و همه ی شبهایم
فرو ریختـنـد.
آرمانی نگرانم نباش...
بتاب بر من!
خیس شدم از هجوم عطسه های پی در پی خدایی
که لاغر بود.