تبليغاتX
Deja vu


















Deja vu

همه سالهای من

 

عجیبه ...

همیشه توی بهترین شرایط زندگی

مجبور به دیدن آدمهای نکبت  گذشته  میشی...

شاید

"اینگونه است که نیمه پر لیوان هم خالی میشود. "

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت15:51توسط ماریا | |

 

- چنگ می زنم   تمام صورت  دروغ   را -

نترس!

این  دیگر  طغیان   نیست ...

قصه گوی  من.

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت4:53توسط ماریا | |

 

گذشته ، هنوز

طعم  تلخ  سرماخوردگی اش   را

 بالا  می آورد.

سگ!  امشب   قصه ای  متفاوت تر ،  برایم  بگو.

+نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت15:5توسط ماریا | |

 

سگ آروم من

دلتنگ می شوم

بعد از هر بار نشنیدنت

وقتی خوابی....

و من ِ بیدار ِ گستاخ!

 

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت7:32توسط ماریا | |

 

نفرت می چشم 

از تمام  زمانهایی که

صبر می کردیم.

     ****

فرار از من بود

اما

چه  کسی  مرا   هل  می داد؟؟

+نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت0:34توسط ماریا | |

 

فرسوده است

چشمهای کودکی   که

تمام  خوابهایش   سوختند.

+نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت17:46توسط ماریا | |

 

گذشته

 رویا را

به گریه اندازد.....

اما آن خاطره که در ذهن تو پکید

حباب بود....

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت2:54توسط ماریا | |